به وبلاگ عشق های پوشالی خوش آمدید! لطفا کمي صبر کنيد...
|
ساعت سه نیمه شب بود كه صداي تلفن , پسري رو از خواب بيدار كرد پشت خط مادرش بود پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب منو از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت: بیست و پنج سال پیش تو همچین شبی تو منو از خواب بيدار كردي اما من فقط می خواستم بهت بگم... تولدت مبارك پسرم اینو گفت و گوشی رو گذاشت پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش رو پشت ميز تلفن دید در حالی که روبروش یه شمع نيمه سوخته در حال خاموش شدن بود ...اما پسر بغض غریبی گلوش رو گرفته بود و راه نفس کشیدن روبریده بود دوست داشت همه دنیا رو بده تا دل مادرش رو بدست بیاره اما دیگه خیلی دیر شده بود آخه مادرش ديگه تو اين دنيا نبود...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 12:38 توسط abadan boy |
|