به وبلاگ عشق های پوشالی خوش آمدید! لطفا کمي صبر کنيد...
|
یه دنیا فاصله میان من و شما به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست... طلسم اشک مرا با فريب دزديدند تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست...
گریه کن ! ای آسمان! او با من بیگانه شد! آشیان قلب من ناگهان ویرانه شد! رفت و رنگ غم گرفت عشق من و رویای من! خنده ام چون گریه شد ناله شد آوای من! ای دریغ ! آن بی وفا ازغم من بی خبر بود! قلب پاک و کوچک او تشنه عشق دگر بود! براي سال ها مينويسم ... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود هميشه يكي بود يكي نبود
وقتي برگهاي پاييز رو زير پاهات له ميکني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي کردن
بدان اي دوست اگر روزي از کنارم بروي تا سلام دوباره آرام آرام خواهم سوخت یه روز ماهی به آب گفت: تو نمی تونی اشکهای منو ببینی ، چون من توی آبم. آب جواب داد: اما من می تونم اشکهای تو رو حس کنم ، چون تو توی قلب منی + نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 12:41 توسط abadan boy |
|