به وبلاگ عشق های پوشالی خوش آمدید! لطفا کمي صبر کنيد...
|
زيبايي عشق به سكوته نه فرياد عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده. عشق يه كويره كه عاشق تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختيا رو پشت سر گذاشتي مي رسي به جايي كه اصلا تصور نمي كردي آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي ره به اميد اينكه ببينه پشت اون كوه چيه؟لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون بالاست وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و نيست نااميد و خسته مي شيني به اين همه راهي كه اومدي فكر مي كني. البته اگه بين راه سقوط نكني. عشق سخن گفتن با نگاهه. عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه عشق تكرار اف رينش .......................... دلم در سينه غم مرد امشب مثال برگ گل پژمرد امشب دل من بي كس و تنها و خسته ميان گريه ها افسرد امشب
...................................................... يکی بود، يکی نبود! اونی که بود تو بودی،اونی که تو قلب تو نبود من بودم. يکی داشت، يکی نداشت! اونی که داشت تو بودی ، اونی که غير تو کسی رو نداشت من بودم. يکی خواست، يکی نخواست ! اونی که خواست تو بودی، اونی که نخواست از تو جدا شه من بودم. يکی گفت ، يکی نگفت: اونی که گفت تو بودی ، اونی که دوست دارم رو به غیر تو نگفت من بودم. يکی موند ........يکی رفت....................! برگرد............................ ................................................................................................ خنده خورشيد................. هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش ! چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !
طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه
حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه هيچکسي غير از خود ما به داد ما نميرسه عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه عاشقي تو دوره ما والا سرو ته نداره چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره کوير خشک دلمون ديگه زده هزار ترک غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک چاکر هرچي بامرام , مخلص هرچي با وفا در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا خلاصه اينکه نازنين گذشته هارو بي خيال پرواز رو عشق با وفا حتي بدون هوا
اشک مهتاب.................. تو دیروز،برچشم من،چشم بستی
بصد ناز،دردیده ی من نشستی مرا با دو چشمی که آتشفشان بود- نگه کردی و خنده بر لب شکستی ● زچشم سیه مست ناز آفرینت- بجان وتنم،مستی خواب میریخت نگاهت چو میتافت بر دیده ی من یشام دلم موج مهتاب میریخت ● چو لبخندروی لبت موج میزد- دل من از آن موج، توفانسرا بود چو نسرینه اندام تو ،تاب میخورد مرا حیرت از شاهکار خدا بود ● پی نوشخندی چو لب میگشودی- بد ندان تو بود، لطف سپیده ندانم که الماس دندان نما بود و یا اشک مهتاب، بر گل چکیده؟ ● بسی رفت و بی مستی عشق بودم بچشمت قسم،مستی از سر گرفتم تو دیشب نبودی،خیالت گواه است- که او را به جای تو در بر گرفتم ● پس از این، دلم بیتو چون گور سرد است بیا بخت من شو،در آغوش من باش مرو،بی تو شبهای من بی ستاره است تو پروین شبهای خاموش من باش
اشک مهتاب.................. تو دیروز،برچشم من،چشم بستی
بصد ناز،دردیده ی من نشستی مرا با دو چشمی که آتشفشان بود- نگه کردی و خنده بر لب شکستی ● زچشم سیه مست ناز آفرینت- بجان وتنم،مستی خواب میریخت نگاهت چو میتافت بر دیده ی من یشام دلم موج مهتاب میریخت ● چو لبخندروی لبت موج میزد- دل من از آن موج، توفانسرا بود چو نسرینه اندام تو ،تاب میخورد مرا حیرت از شاهکار خدا بود ● پی نوشخندی چو لب میگشودی- بد ندان تو بود، لطف سپیده ندانم که الماس دندان نما بود و یا اشک مهتاب، بر گل چکیده؟ ● بسی رفت و بی مستی عشق بودم بچشمت قسم،مستی از سر گرفتم تو دیشب نبودی،خیالت گواه است- که او را به جای تو در بر گرفتم ● پس از این، دلم بیتو چون گور سرد است بیا بخت من شو،در آغوش من باش مرو،بی تو شبهای من بی ستاره است تو پروین شبهای خاموش من باش
بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم بیا با خود بیاندیشیم اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛ اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛ اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛ اگر یک شب شقایق مرد؛ تکلیف دل ما چیست؟ و من احساس سرخی می کنم چندیست و من از چند شبنم پیش در خوابم نزول عشق را دیدم چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟ چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟ چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟ و گویی میوه اخلاصشان کال است چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟ چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست؟
همين عشق پيشكش تو.............
......... اگر بيهده زيباست شب براي چه زيباست شب براي كه زيباست؟ شب و رود بي انحناي ستارگان كه سرد مي گذرد و سوگواران دراز گيسو بر دو جانب رود ياد آور كلام خاطره را با قصيده نفسگير غوكان تعزيتي مي كنند به هنگامي كه هر سپيده به صداي هماواز دوازده گلوله سوراخ مي شود اگر كه بيهده زيباست شب براي كه زيباست شب براي كه زيباست ............... ...... يك كوچه آنطرف تر خود بهشت است
تو قله خيالی و تسخیر تومحال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال بیچاره دچار تو را چاره جز تو چیست؟ چون مرگ ناگزیری و تدبیر تو محال ای عشق،ای سرشت من،ای سرنوشت من تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
نگـــــــــــــــین عشــــــق
شگفتا از این طـــرح جادویی ژرف که بر لوح دل نقش بست و جلا یافت قــــلم را چو گریاند نقاش هستــی در افـــاق اعجاز طرحی چنین بافت # # # # در این طرح ،تصویر یک سینه را کَند در این سیـنه قلــبی از آیینه اویخت بلور نگــــــاهی درخشــید ناگــاه در اعمــاق ایینه طیفی زغــم ریخت # # # # زهُـــرم غــم ایینه پولک نشان شد شـــرار تپیدن در او شعله ور گشت نهــال طنیـنش به دل ریـشه گسترد تپــش ها مضاعف شد و ژرفتر گشت # # # # زپـژواک او دیـرک سیـنه لــرزید بـلور دل از لرزه هایش فرو ریخت نگـینی از اییـنهٍ ســینه بـرجسـت بدان خـاتم بی نگیـنش در اویخـت # # # # # # ##
بشت شیشه برف میبارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه میکارد مو سفید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم باریدی...ای افسوس بر سر گورم بناریدی چون نهالی سست میلرزد روحم از سرمای تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق‘ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومید یست خسته ام از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشکید شعر ‘ای شیطان افسونکار عاقبت زین خواب درد آلود جان من بیدار شد‘ بیدار بعد از او بر هر چه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آنچه میگشتم به دنبالش وای بر من نقش خوابی بود ای خدا...بر روی من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را. تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را؟ دیدم ای بس آفتابی را کو بیابی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من! ای دریغا در جنوب افسرد بعد از او دیگر چه میجویم؟ بعد از او دیگر چه میبایم! اشک سردی تا بیفشانم گور گرمی تا بیاسایم + نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 12:35 توسط abadan boy |
|